لحظه هاي ما براي هو ღ لحظه هاي ما براي هو ღ اززیبایی های زندگی خانواده ای مینویسم که به دنبال خوشبختی اند پارک بچه ها رو ارگانیک طور آوردم پارکاونا دارن بازیشونو میکنند منم اینجا درس و مشقمو مينویسم. میوه خرد کردم براشون تو این ظرفا ریختم. میرن میان یدونه میذارن دهنشون اینم آب سیب طبیعیه.تو این لیوان خیلی هوس انگیز ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------یه عاشق قلبش ذهنش فکرش همیشه با عشقشه.از برای اح
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
لحظه هاي ما براي هو ღ لحظه هاي ما براي هو ღ اززیبایی های زندگی خانواده ای مینویسم که به دنبال خوشبختی اند اولین روز معلم فاطمه فاطمه یه نقاشی خوشگل کشیده بود واسه خانم مربیش.منم به جا اینکه لول کنم بذارم تو جعبه،چسبوندمش رو پاکت هدیه ش.خوشگل شدخیلی هدیه خانم مربیش قشنگه .برچسبها: روز معلم, فاطمه [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ] [ 3:14 ] [ از نسل او ] [ ] .: Weblog Themes By themzha :. یا لطیف وقتی مجرد بودم زندگی قشنگ و بدون دغدغه ای داشتم.خودمو آدم خوبی میدونستم و بهشت رو بر خودم
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
لحظه هاي ما براي هو ღ لحظه هاي ما براي هو ღ اززیبایی های زندگی خانواده ای مینویسم که به دنبال خوشبختی اند عروسک عنوان داستانک:عروسکمیپرسه چجوری حالتو خوب میکنی؟ چجوری خودتو سرگرم میکنی؟میگم من حالم خوبه،من همیشه سرگرمم.میگه:" إإإإ شوخی نمیکنم جدی میگم.من خیلی حوصله م سر میره، زندگی برام خسته کننده ست.تو وقتایی که حالت بده چیکار میکنی؟مثلا من خودمو به یه مهمونی دعوت میکنم به یه موزیک، یه شام با دوستام، یا...{وسط حرف زدناش بغضم گرفت. مگه میشه یه آدم حالش با این چیزا خوب شه!؟}دوباره پر
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
لحظه هاي ما براي هو ღ لحظه هاي ما براي هو ღ اززیبایی های زندگی خانواده ای مینویسم که به دنبال خوشبختی اند نافله موقع کارهای خونه از دو حال خارج نیستم. یا دارم نماز میخونم یا دارم درس و سخنرانی گوش میدم.البته حالت سومی هم وجود داره، اونم غفلته، نه ذکری، نه تذکری و نه حتی فکری.... میپرسی مگه میشه حین کار کردن نماز خوند؟بله. نماز های نافله ی یومیه رو میشه حتی حین کار خوند.و من اثرش رو شخصا دیدم تو زندگیم. وقتی نافله میخونی یعنی در واقع نماز رو به کمال رسوندی.حتی نماز بدون حضور قلب رو!!نا
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
لحظه هاي ما براي هو ღ لحظه هاي ما براي هو ღ اززیبایی های زندگی خانواده ای مینویسم که به دنبال خوشبختی اند عمه امروز احمد رضا با دو تا بچه ها رفت روضه ی خانوادگی.وقتی از جلسه برگشتن،دیدم لبهای فاطمه حسابی بادکرده،پاره شده و خونریزی کرده.علت رو از احمدرضا پرسیدم؛نمیدونست!چون فاطمه طرف زنونه ی مجلس بود.دیگه چیزی به احمدرضا نگفتم.ولی فاطمه خودش تعریف می کرد که تو قسمت زنونه،جلوی عمه هاش از بالای پله رفته بالا و یدفعه محکم افتاده رو زمین. صحنه رو ندیده دلم ریش شد براش، دندون بالاش کامل رفت
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
لحظه هاي ما براي هو ღ لحظه هاي ما براي هو ღ اززیبایی های زندگی خانواده ای مینویسم که به دنبال خوشبختی اند بیا نازم کن دو روز سرماخوردم افتادم یه گوشه از خونه. حالا امروز احمدرضا یه فیلتر شکن پر سرعت برام گرفته و میگه :"بیا، میدونم این فیلتر شکن بین منو تو جدایی میندازه اما شاید بتونه کمی حالت رو بهتر کنه"♥️مُردم براش کِ... --------------------------------------------------------------------------------------------------احمد رضا با خنده و شوخی اومد کنارم نشست و گفت :" مریم من بخا
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
دوست دارم نمازهارو با بچه ها بیایم مسجد بخونیم.اینقده بهشون خوش میگذره. هم دوست پیدا میکنند. هم کلی بازی میکنند. هم شکلات میگیرن. هم خانومها حجابشون رو تشویق میکنند و مهتر از همه با این فضا دوست میشن. چند روز پیش همه رفته بودند و ما جزء آخرین نفراتی بودیم که داشتیم از مسجد میومدیم بیرون.از دور متوجه شدم کفش هامون تو جاکفشی نیست.اینطرف و اونطرف رو نگاه کردم و دیدم یکی قبل رفتنش دونه دونه کفش هارو از جا کفشی دراورده و اینجوری جلو پله ها جفت کرده و رفته.همان کیفیتی که نماز میخوانیم، جان میدهیم!آیت الله جاودانپی نوشت:منو احمد رضا خیلی وقته از نظر شرکت در مراسم معنوی و مذهبی از همدیگه مستقل شدیم.مثلا در مورد همین مسجد رفتن. من معطل نمیمونم که احمدرضا حتما بیاد تا منم برم مسجد.ازش میپرسم بریم مسجد؟اومد اومد، نیومد خودم با بچه ها میرم مثل این چند روز.مشهد هم همینطور بودیم. هر کسی هر زمانی که دوست داشت و سرحال بود میرفت و اینجوری بود که ما اکثرا تنها و جدا جدا میرفتیم داخل حرم، نه خانوادگی.
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
با احمدرضا و بچه ها زدیم بیرون تا چای عصر رو اینجا بخوریم احمدرضا با شوخی و خنده میگه:" مریم تا چند سال دیگه وقتی دستامون اینجوریه میخوای عکس بگیری؟! " خیلی جدی میگم:"تا همیشه " برچسبها: عاشقانه
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
تمام حواسم موقع پیاده روی؛جمع طبیعته.نه تیپ خودم برام مهمه. نه تیپ بقیه ی آدمها.نه خونه های چند طبقه و لوکس نه ماشین های شاسی بلند و خارجی... تمام تمرکزم به طبیعته،همینجور که راه میرم دست میکشم به درختها و به برگهاش.گاهی بغل گل های خودرویِ کنار خیابون وایمیسم و خوب نگاهشون میکنم و به این فکر میکنم که چقدر زیبان! و چه خالق زیباتری دارند.نفس عمیقی میکشم عشق رو میفرستم تو ریه هام، لبخند عمیقی میزنم و به خودم میگم همه ی اینها مال تویه مریم!! مال تو! مگه خدا نگفته:آسمان و زمین و هرچه در اون هست رو برای تو آفریدم و تو رو برا خودم.قلبم به تپش میفته وقتی به این فکر میکنم که یکی هست بزرگتر از تمام جهان، خالق همه ی هستی و نیستی! که عاشقِ منه.دوسم داره. و برای این دوست داشتنش خرج کرده.خرجی نه به اندازه ی یه دسته گل رز!!هزاران هزار گل رنگارنگ و ریخته زیر پام و بهم گفته:دوست دارم! فقط برا من باش.باشه؟ای وای که قلب من طاقت این حرف رو نداره! بذار نباشم.بذار ذوب شم و مثل این گل دوباره از عشقت متولد. #عاشقانه#عارفانهبرچسبها: عاشقانه, عارفانه
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
وقتی مجرد بودم زندگی قشنگ و بدون دغدغه ای داشتم.خودمو آدم خوبی میدونستم و بهشت رو بر خودم واجب.بیشتر از سنم سواد داشتم و خودمو عقل کل میدونستم و برای آدمای باسواد ارزش خیلی زیادی قائل بودم.از آدمای خیلی مذهبی بدم میومد و میانه رو هارو بشدت دوست داشتم.اما 1 سال بعد ازدواجم همه چیز زندگیم عوض شد.همه چیز....همسرم شاید یک سوم ملاکهایی رو که من دنبالش بودم رو هم نداشت.در تمام طول دوره آشناییمون با اینکه میخواستم ازش فرارکنم و بهش بگم "نه" اما....اون ایقدر درون مایه اصولی و عقلانی صحیحی داشت که عقل کل من رو شکست داد و عقل و دل رو با هم تسخیر کرد و من بعد گذشت یکسال علت شکستم رو فهمیدم !!و الآن با تمام وجودم دوستش دارم.بدون ذره ای!اغراق هر روز بیشتر از دیروز.--------------------------------اینجا یک محیط کاملا زنانه است.نوشته هاش هم تماما دلنوشته است.شرعا به هیچ عنوان راضی نیستم که این صفحه توسط آقایون خونده بشه کپی بشه یا پخش بشه.-------------------------------hamsarimito@chmail.ir
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
بسم الله الرحمن الرحیمبا مهدیه(دوستم) قرار داشتیم.برویم خانه ی یکی از دوستان مشترکمان .در میانه راه از او میپرسم:-امروز عید است یه جعبه شیرینی بخریم براشون؟خنده ای میکند و میگوید:+من که کیف پول با خودم نیاوردم!-ایرادی نداره من پول همرام هست.بخرم؟+هرجور خودت میدونی!در فرهنگ لغتِ مهدیه هرجور خودت میدانی یعنی روی من حسابی باز نکن.خودت اگر میخواهی بخر.شیطانکی نشسته پشت گردنم و از سرِخیرخواهی(شما بخوانید شرخواهی)حرفهایی میزند.مثلا میگوید:مهدیه که پولدار است، هیچی نمیخرد.تو با این درآمدِ کمت حاتم نشو.نخر پولت نیازت میشود.آنها بهتر از این چیزی که تو میخری میخورند.به حرفهایش توجهی نمیکنم .وارد مغازه میشوم.طبقِ عادت سلیقه ی میزبان را بلدم مقداری شیرینیِ زبانِ کنجدی میخرم و کمی هم شیرینی خامه ای برای کوچولویشان.آقای قناد هم هنرمندانه آن را در یک جعبه برایم میپیچد.سوار ماشین میشوم. جعبه ی شیرینی را میدهم دست مهدیه و حرکت میکنم.مهدیه دارد از خاطرات اداره تعریف میکند و میخندد.من هم دل به دلش میدهم.شیطانک دوباره به سراغم میاید و میگوید:چطور ممکن است مهدیه،که یک کارمند دولتی ست نه همراهش پول باشد و نه کارت.نکند دروغ....کات!احساس میکنم تا همینجا هم زیادی درِخانه ام را به رویش باز کرده ام.به مدد الهی از ذهنم بیرونش می کنم.مهدیه هنوز دارد خاطره تعریف میکند و من تمام تمرکزم روی ورودی ذهنم است.مبادا دری باز شود و شیطانک دوباره سرک بکشد.به خانه ی دوستمان میرسیم،تا من ماشین را پارک کنم،مهدیه شیرینی به دست زنگ خانه را میزند.شیطانک که حسابی از بی محلی هایم لجش گرفته.اینبار قوی تر آمد به سراغم.می گفت:تو پول شیرینی را دادی ولی جعبه دست مهدیه ست و حالا صاحب خانه خیال میکند مهدیه شیرینی خریده نه ت
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور